داستانهای دوست داشتنی من

هزار تومانی

کفشهاش رو از روی جاکفشی برمیداره وهمین که میخواد شروع کنه تا بندها  رو بهم گره

بزنه چشمش به انگشتر عقیقی که تو انگشت کوچکش هست میفته و یاد الهه نامزدش که

از مشهد براش سوغاتی اورده بود و به شوخی بهش گفته بود :"اینرو گرفتم که تا آخر

عمرت دستت باشه که هروقت هوس کردی شلوارتو دوتا بکنی یاد من بیفتی و ازم خجالت

بکشی".لبخند کوچکی روی لبانش میاد و زیر زبونی چند کلمه ای رو با خودش پچ پچ

میکنه.در خونه رو باز میکنه و قبل از اینکه پاش رو از در بذاره بیرون برمیگرده و با

صدای بلند میگه:مامان،امشب شب چهارشنبه است وبا الهه قراره بریم جمکران،دیر وقت

میام و نگران نباش، خداحافظ.مامانش هم با صدای بلندتر میگه:التماس دعا،حمید جونم

مواظب خودت باش و خدا پشت وپناهت.

همانطور که دو تا دستهاش رو تو جیبش کرده و بسمت مغازش قدم زنان حرکت میکنه

احساس خیلی خوبی رو تو خودش حس میکنه و با خودش میگه:حمید آقا چه خبر؟مثل

اینکه روزگار خیلی بکامته،خدارو شکر،خدا کنه همیشه اینطور باشه،همیشه  گل بگی و

گل بشنوی.نگاهش به شاخه های انبوهی از گلهای یاس  که از لابه لای نردهای حفاظ یک

خونه زدند بیرون میفته و میگه:چه گلهای قشنگی،چه عطر و بویی دارند،به به.چند قدمی

بر میداره و دوباره میگه:ولی این چیزها برات نون و آب نمیشن الان باید بری دستهات

رو تا آرنج بکنی تو گریس و بیفتی به جون ماشینهای درب و داغون و ازشون یه لقمه

نون در بیاری.آره  بابا ،این زندگی لعنتی بغیر از نون و آب چیز دیگه ای رو نمیشناسه.

دستهاش رو از جیبهاش در میاره و قدمهاش رو تندتر میکنه.

وقتی داره از کنار مغازه میوه فروشی رد میشه نگاهش به گیلاسهای قرمزو آبدار میفته،

تصمیم میگیره که یک کیلویی از اونهارو بخره تا خودش وشاگردش حسن ازاون بخورن.

هنوز چند قدمی از مغازه میوه فروشی دور نشده که چشماش به  یک هزار تومانی  در 

کنار پیاده رو میفته. اطرافش رو نگاه میکنه ولی کسی رو اون طرفها نمیبینه،دولا میشه و

درحین اینکه پول رو تو جیب جلوی  پیراهنش میگذاره میگه: باید در اولین فرصت این

پول رو در یک صندوق صدقات بندازم. یکی،دوتا کوچه رو پیاده رد میکنه و آن طرف

خیابان یک صندوق صدقات میبینه،همین که میخواد از خیابان عبور کنه میگه:ممکنه دیر

برسم مغازه،حالا وقت زیاده و بعدا این کار رو میکنم.در حین اینکه قدم میزنه و پلاستیک

گیلاسها تودستهاش مثل ناقوس کلیسا اینور و اونور میشن باخودش میگه:" خدا کنه امروز

هر چی زودتر تموم بشه و من باز هم به الهم برسم،بازهم دستهاش رو بگیرم تو دستهام و

بهش بگم دوست دارم،باز هم اون خنده های قشنگش رو ببینم،خدایا اگه من الهمو نداشتم

چیکار میکردم؟ اصلا چطور نفس میکشیدم؟"در این فکرهای شیرین خودش بود که یک

آن،پلاستیک گیلاسها با نوک تیزی یکی از میله های گاز کنار دیوار خراش پیدا میکنه و

گیلاسها یواش یواش و دونه دونه شروع میکنند به زمین خوردن ولی حمید اونقدر غرق

افکارش هست واز اونها لذت میبره که متوجه این قضیه نمیشه.

چند قدمی مغازه نشده که  میشنوه از داخل مغازه صدای دادو بیداد میاد. وقتی داخل مغازه

میشه  میبینه که شاگردش حسن با علی آقا، یکی از مشتریهای  ثابتش مشغول جرو بحثند.

همین که علی آقا  نگاهش به حمید میفته با داد و هوار میگه:حمید جون باهمه آره وبا ما

هم آره،آخه داداش، ما که مشتری قدیمیتیم و این همه رفیق و رفقامون رو مشتریت کردیم.

حمید گیج شده و نمیدونه چی  بگه و چیکار کنه. در همون حین  ، پلاستیک گیلاسها که

نصف بیشترشون تو راه افتاده بودند رو به شاگردش میده میگه:"چی شده علی آقا؟اتفاقی

افتاده؟حسن کاری کرده؟آقا هر مشکلی پیش اومده باشه خودم حلش میکنم".

علی آقا که هر لحظه آمپرش داره بالاتر میره با صدای بلندتر از قبل میگه:"آخه لوطی،

فک کردی به ما باطری قلابی بندازی ما نمیفهمیم،مثل اینکه یادت رفته ،ما نزدیک بیست

ساله که تو این راسه راننده ایما".

بعد از این حرف علی آقا حسن هم با لکنت زبان شیرینش میبپره  وسط ومیگه:او او اوستا

را راست میگه،خوخودم ررفتم ددیدم،دودودو روز نشده خ خ خالی کردن .

حمید هم که به  نفس نفس اوفتاده با لحنی پراز تعجب و شرمندگی  میگه:"علی آقا بخدا

روحمم از این قضیه خبر نداشت و نداره، ما این باطریها رو از یه شرکتی میگیریم  که

داریم چهار ساله باهاش کار میکنیم،علی آقا جون بخدا..."

یکدفعه علی آقا محکم  دستهاش رو روی میز میکوبه و بلند میگه: "من با این چیزا  کار

ندارم،خلاصه این رسمش نبود،داداش،پشت گوشتو دیدی ما روهم تو این مغازه دیدی".

بعد از رفتن علی آقا حمید با دستهاش که از شدت هیجان در حال لرزشند صندلی رو به

سمت خودش میکشونه و روش میشینه.حسن هم که خیلی اوستاش رو دوست داره میگه:"

او اوستا نا ناراحت ن نباش،ما ماکه رریگی توتو کفشهامون ن نبوده،او اوستا ب بشین تا

ب برات یه ل لیوان چ چای ب بیارم،را راستی او اوستا دددست ددرد  نکه،خ خیلی ووقت

ب بود گ گیلاس ن نخورده ب بودم".

بعد از این قضیه حمید دستش  بکار نمیره ولی از اونجا  که امروز باید ماشین  یکی از

مشتریهاش رو تحویل بده ،یک آچار برمیداره وکاپوت یکی از ماشینهارو میزنه بالا و با

اعصابی خرد مشغول بکار میشه ،تا اینکه صدای الله اکبر ظهر از مسجد محل بلند میشه

وبه شاگردش میگه:حسن،تا من نمازم تموم بشه بپر دوتا دیزی بخر تا واسه ناهار بخوریم.

نمازش رو میخونه وهمین  که روی صندلیش میشینه ، حسن با یک سینی که دو تا  دیزی

سنگی روش هست برمیگرده و اون رو روی میز میگذاره.از جیبهاش یک کاغذ در میاره

و اون رو به طرف اوستاش دراز میکنه و میگه:"اواوستا ای اینرو ااصغر آقا ص صاحب

م مغازه دداد که ب بدم ب به ش شما،گ گفت ای این چ چک که ب بابت ااجاره  ب بهش

ددادین ب برگگشتیه.

حمید که انگار یک آدم غولتشن با  پتک زده باشه تو سرش با دستهای  لرزانش چک رو  

میگیره و میگه:"امکان نداره،من این چک رو از حاج حسن گرفتم،مگه میشه،اعتباری که

حاج حسن داره هیچکی  نداره". حمید مثل آدمی که یک چیز عجیب و غریب رو برای

اولین بار دیده باشه، زل زده  و به چک نگاه میکنه. حسن هم که میبینه  اوستاش  خیلی     

ناراحته، گاماس گاماس خودش رو از اون دور میکنه والکی مشغول یک کاری میشه.

حمید چند دقیقه ای گیج و مبهوت به درو دیوار نگاه میکنه و در حالیکه  ذهنش  بشدت

درگیر قضیه علی آقا و مشکل چک برگشتی  صاحب مغازه است ،شروع  میکنه به غذا

خوردن.نونش رو تیلیت میکنه و آب آبگوشت رو تو کاسش میریزه. همین که  میخواد

قاشق اول رو تو  دهنش بذاره می بینه  یک مگس نیمه جون تو کاسه اش  داره  تلوتلو

میخوره.یک کم من من میکنه و قاشق رو محکم میکوبه تو کاسه و میگه:"تف به این روز

، تف به این شانس، تف به این کار،تف به ا ین زندگی". بعد کاسه رو با دستهاش به سمت

اونور میز هل میده.

بعد از چند لحظه که آرومتر میشه موضوعات مختلفی تو ذهنش میان و میرن،از شرکتی

که از اون باطری  گرفته و حرفهای علی آقا راننده  تا حاج حسن و چک برگشتی که  با

اعتبارش  پیش صاحب مغازه بازی کرده بود. یک آن،چهره الهه و خنده های معصومانه

اش میاد جلوی چشماش،مثل همیشه که وقتی یاد الهه می افتاد و مشکلات زندگی براش

بی ارزش  جلوه میکرد، این دفعه هم همین اتفاق میفته  و آروم میگیره. اونقدر که  انگار

روی یک آتش داغ داغ،آب سرد ریخته باشند.چند ثانیه ای بدون اینکه به موضوعی فکر

کنه به نقطه ای زل میزنه.دستهاش رو میکنه تو جیب پیراهنش تا یکبار دیگه تاریخ چک

برگشتی رو نگاهی بیندازه.در حین اینکه چک رو از جیبش در میاره، یک هزار تومانی

هم به همراه چک میاد بیرون و جلوی پاهاش  روی زمین میفته ولی حمید بهش  توجهی

نمیکنه. چک رو بازرسی میکنه و میبینه که تاریخش برای سه روز پیش و هیچ  مشکلی

نداره. همین که خم میشه و هزار تومانی رو تو دستش میگیره، حدود هفت، هشت هزار

تومانی دیگه از جیبش میان بیرون و میفتن روی زمین.چند لحظه مکث میکنه و در حالی

که به هزار تومانیها نگاه میکنه،لبخند تلخی روی لبانش نقش میبنده و آروم آروم سرش رو

تکون میده.   

 

 

 

 

 

 

+ حسن یامی ; ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٤
    پيام هاي ديگران ()